در دو چشمش گناه می خندید
بر رخش نور ماه می خندید
در گذرگاه آن لبان خموش
شعله ای بی پناه می خندید
شرمناک و پر از نیازی گنگ
 با نگاهی که رنگ مستی داشت
در دو چشمش نگاه کردم و گفت
باید از عشق حاصلی برداشت
سایه ای روی سایه ای خم شد
در نهانگاه راز پرور شب
نفسی روی گونه ای لغزید
بوسه ای شعله زد میاندو لب

 به اطلاع دوستانی که به این وبلاگ سر میزنن برسونم که این وبلاگ هدفی داشت که تمام شد.

برای ورود به وبلاگ جدید و متفاوتماینجا کلیک کنید